تبليغاتX
آزادی
كثافت هاي اشغال! من اعصاب نىارمز با ىستاي خوىم اين مردك احمق رو خفه مي كنم!

مرك بر ىيكتاتور كوجك: احمدي فساد

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 3:3 |
 

   یک نفس از چشم تو ساغر گرفتم گم شدم

    يك نظر فكر تو را در سر گرفتم ، گم شدم

 

  از لبت، جان، جرعه اي نوشيدم از يادم برفت

   كي كجا سوداي جان در بر گرفتم؟، گم شدم

 

   اين سكوت بي سرانجام، اين سرود بي كلام

   از تو من نشنيده بر جوهر گرفتم، گم شدم

 

     خاطراتم را چو شاافسانه اي بي انتها

    ساده لوحانه چرا باور گرفتم؟، گم شدم

 

   زين ميان روياي ناز آهوي مشكين نشان

    آنچنان مستانه در بستر گرفتم، گم شدم

 

   در فلك گر بر كواكب صومعي سازد خداي

    گر بتي از قامتت خوش تر گرفتم، گم شدم

 

   تا به يادت لحظه ها را مي نوازم روز و شب

   لحظه اي سازي از اين بهتر گرفتم، گم شدم

 

    دل ، وجود نازنينت را به زندان مي نهد

   گر برون از خانه را از زر گرفتم، گم شدم

 

   بي شعور، زين پاسداري ها تو تنها دم مزن

     جز خدا را بهر تو ياور گرفتم، گم شدم

 

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 22:24 |
شب به نیمه رسیده است

دستهایم با چشمان یار بازی می کنند

فرصت ها می سوزند

به شاه فکر می کنی که دیگر برنمیگردد

درنگ ارزشی ندارد، تک انتخاب من این است

که تک انتخاب من است

شاید در چشم های هم بازی ام

گمشده ای را جستجو می کنم

باید بپذیرم هر سخنی پذیرفتنی نیست

حتّی سخن دوست

یا همین اصل بالا

شاید برای تو نیست.

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 9:15 |
افسانه ای که نیکی را کشت

در بهشت باور

دریای بیکران عشق و امید مرا فرو می خورد

و تصویر زیبای حقیقت

املای تسلیم می آموزد

در هیاهوی شهر

صدای آرواره ها جسمم را به رقص می خوانند

پشت دیوار چهره های خسته باور زده

پنجره ها بودن را به من می آموزند

پس چون هستم احساس مستی میکنم

و همچنان تنها نزدیک می شوم

به لحظه آشنایی فاصله ها 

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 9:1 |
ای غرور بر باد رفته ایرانیان

ای سرور از یاد رفته این آسمان

بشمار که چگونه  آشیانت را بر باد داده اند

خاطره هایت هر آینه زیر سایه برداشت نو محو می شوند

و کسی نیست که فریاد "ای داد" مزمزه کند

از سر هر گلدسته فریادی شیطانی به گوش می رسد

گویی شیطان هم ارزش ها را به بازی گرفته است

ارزش هایی که چشم به راه آخرین حرکت مانده اند

چشم ها نگران

از مهری که بر دهان می نهند

او دم به دم نزدیک می شود

و من آواز تنهایی سر می دهم

با یاد منجی معلوم خاطرم را میپرورانم

و برای آمدنش تا قیامت به دعا می نشینم

شاید هم دیرتر

و به بودن افتخار میکنم

برای همیشه

نه

به خوب بودن افتخار می کنم

تنها در لحظه تنهایی

و اسطوره خورشید حیران

که چگونه از هیچ، هیچ خبری نیست 

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 4:27 |
تو  صدای دلفریبی، تو  سخاوت مهیبی

تو  نجابتی چه ساده

چه  رغابت غریبی

واسهُ سپردن دل، باید از دل می بریدم؟

واسهُ  بریدن سر

می زنی به من نهیبی

دل من پرنده نیست، فرصت پرواز نداره 

توی جاده های حسرت

تو فرازی تو نشیبی

با نگاه عاشقم، ستاره ها پل می زنن

توی لحظه های غفلت

تو نگاه دلفریبی

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 3:50 |
این نوشته جهت چرخاندن اندیشه نوشته نشده است. ریشه را می خشکاند. پس لطفا قبل از تامل کمی تحمّل کنید. روزی روزگاری در سرزمینی قریب پرنده ای بود به نام سانتا. سانتا کتاب خواندن را دوست داشت، ولی نه به اندازه خوردن. برای همین همه سانتا رو به عنوان یک دوست ناشناس می انگاشتند. فردای همان روز بود که درد شدیدی در شهر شایع شد. سانتا تصمیم گرفت علاقه اش را با خود به شهر ببرد، و برد. چه کسی باخت؟ بیشک جیمپی بود. جیمپی شتری ساده دل بود، برای همین امکان نداشت دل درد را هم تجربه کند. سانتا به   جیمپی سلام نمی کرد، چون جیمپی رو دوست داشت. ولی سانتا دوست نداشت. ناشناس بود. همه اونو می شناختند، غیر از خودش. جیمپی نبود. رفته بود گردش. زیر شکم آسمون می خارید. نمیدونم بنویسم تیزی قله کوه ها بود یا کوهان. سرشو مسه سوسک کرده بود زیر کفش. قصد خودکشی نداشت. منتظر صاحب کفش بود که اومد. بوی گندی می اومد. همه به همونی که دلش درد میکرد، یا شاید یه جاییش می خارید مظنون بودند. کفش رو پرتاب کرد که بوش بره. همه رفتن ولی نرفت. چون کفش نداشت. محکوم شد. باید زنده بودن رو ادامه میداد. سوسک بیچاره راه دیگری نداشت. رفت که به سود کلاغ تموم شه. بازنده شیر نبود، روباه هم نبود. شک نکن جیمپی بود. نکن. اعتماد خیلی گرونه. قبول ندارم، این رو جیمپی گفت. نگارنده این جیمپی رو خیلی دوست داره. بیشتر از هر جیمپی دیگه. چون جیمپی بیشتر از هر واژه ای بود. چرا نبود، چون بودن رو دوست نداشت. کفشی هم نبود. پس فکر میکرد هست. راستی سانتا دوست نداره وقتی می خوره کسی با لنگه کفش بیاد وسط حرفش. حتا اگه منتظر باشه. چون هنوز براش آش نپختن.     

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 4:35 |
 

درد، واژهً  سرودنی

 خاطرات تازهً زدودنی

   آیه ساز زخمه های بی نشان

                بی نیاز کعبهً ستودنی

هم بهانه نوشتن از تهی

 هم گریز هر خبر ز آگهی

         لذت بریدن از بریدگی

            حسرت دروغی گذرگهی

آشنای واژه های گرم و سرد

   در درود و در درید و درک فرد

      ناقض اصول منطقی ترین

         بی طرف ترین واژه های فرد

  

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 20:37 |
یکی می گفت تابستان را در پس پرده بهار باید دید. اگر از خودش به آن

 بنگریم حرارتش ما را خواهد سوزاند. پس نگاه می کنمت تابستان! می

سوزم برای اینکه دیگر نسوزم، می بازم تا چیزی برای باختن نداشته

باشم و غرق می شوم تا چون ماهی بدون تو نفس کشیدن را از یاد ببرم.

نگاه می کنمت تابستان! بیرون از فصل زمان، جایی پشت ابرهای

گریان، با هزاران آرمان، من به عنوان قطره باران، و باش تا باشیم.
+ نوشته شده توسط امین در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 0:57 |

                                        پنجه بیداد

                               با صدایی بسته در فریاد

                                      می برد از یاد

                         گام های باشکوه و خالی از تکرار

                                       بر سریر باد


                                      صفحه دیوار

                          با نگاهی سرد بر این آیه بیمار

                                   می سراید شاد

                                آفرین بر زخم استکبار

                          جای او مانده به روی جامه اقرار


                        گوشه شهری پر از تکرار بی رنگی

                        در سرای عدل، این ویرانه سنگی

                    می کنند این می فروشان جمله نیرنگی

                                 بر دهان داد آزادی

                         در محیط بسته بر پنداره سازش

                                 باز بر پرگار دانش

                        قفل می بندند و میخندند بر خود

                                   ذات انسانی


                     این سه ققنوس رها از خانه سنگین

                              عاشق دیوار آهنگین

                    هر نفس بر بام خود سرمی دهد آواز

                            روح ما را می دهد پرواز

                             می نویسد دفتر تاریخ

                                  زنده باد آغاز

به امید اینکه هر چه زودتر سه دانشجوی دربند امیرکبیری به حق از پس دیوارهای سنگی هم آزاد شوند.


+ نوشته شده توسط امین در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 19:27 |


Powered By
BLOGFA.COM