تبليغاتX
آزادی
دیکتاتور کوتوله

                            هدیه تو گلوله

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:8  توسط امین | 
بین الملل حمایت

                                 نابود کن ولایت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:5  توسط امین | 
خامنه ای قاتله

                                     ولایتش باطله

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:4  توسط امین | 
شکنجه و حمایت

                          لعنت به این ولایت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:4  توسط امین | 
از حذف کردن پست بدم میاد. اگر بدم  نمی اومد، قبلی رو حذف می کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 3:42  توسط امین | 
كثافت هاي اشغال! من اعصاب نىارمز با ىستاي خوىم اين مردك احمق رو خفه مي كنم!

مرك بر ىيكتاتور كوجك: احمدي فساد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:3  توسط امین | 
 

   یک نفس از چشم تو ساغر گرفتم گم شدم

    يك نظر فكر تو را در سر گرفتم ، گم شدم

 

  از لبت، جان، جرعه اي نوشيدم از يادم برفت

   كي كجا سوداي جان در بر گرفتم؟، گم شدم

 

   اين سكوت بي سرانجام، اين سرود بي كلام

   از تو من نشنيده بر جوهر گرفتم، گم شدم

 

     خاطراتم را چو شاافسانه اي بي انتها

    ساده لوحانه چرا باور گرفتم؟، گم شدم

 

   زين ميان روياي ناز آهوي مشكين نشان

    آنچنان مستانه در بستر گرفتم، گم شدم

 

   در فلك گر بر كواكب صومعي سازد خداي

    گر بتي از قامتت خوش تر گرفتم، گم شدم

 

   تا به يادت لحظه ها را مي نوازم روز و شب

   لحظه اي سازي از اين بهتر گرفتم، گم شدم

 

    دل ، وجود نازنينت را به زندان مي نهد

   گر برون از خانه را از زر گرفتم، گم شدم

 

   بي شعور، زين پاسداري ها تو تنها دم مزن

     جز خدا را بهر تو ياور گرفتم، گم شدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:24  توسط امین | 
شب به نیمه رسیده است

دستهایم با چشمان یار بازی می کنند

فرصت ها می سوزند

به شاه فکر می کنی که دیگر برنمیگردد

درنگ ارزشی ندارد، تک انتخاب من این است

که تک انتخاب من است

شاید در چشم های هم بازی ام

گمشده ای را جستجو می کنم

باید بپذیرم هر سخنی پذیرفتنی نیست

حتّی سخن دوست

یا همین اصل بالا

شاید برای تو نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 9:15  توسط امین | 
افسانه ای که نیکی را کشت

در بهشت باور

دریای بیکران عشق و امید مرا فرو می خورد

و تصویر زیبای حقیقت

املای تسلیم می آموزد

در هیاهوی شهر

صدای آرواره ها جسمم را به رقص می خوانند

پشت دیوار چهره های خسته باور زده

پنجره ها بودن را به من می آموزند

پس چون هستم احساس مستی میکنم

و همچنان تنها نزدیک می شوم

به لحظه آشنایی فاصله ها 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 9:1  توسط امین | 
ای غرور بر باد رفته ایرانیان

ای سرور از یاد رفته این آسمان

بشمار که چگونه  آشیانت را بر باد داده اند

خاطره هایت هر آینه زیر سایه برداشت نو محو می شوند

و کسی نیست که فریاد "ای داد" مزمزه کند

از سر هر گلدسته فریادی شیطانی به گوش می رسد

گویی شیطان هم ارزش ها را به بازی گرفته است

ارزش هایی که چشم به راه آخرین حرکت مانده اند

چشم ها نگران

از مهری که بر دهان می نهند

او دم به دم نزدیک می شود

و من آواز تنهایی سر می دهم

با یاد منجی معلوم خاطرم را میپرورانم

و برای آمدنش تا قیامت به دعا می نشینم

شاید هم دیرتر

و به بودن افتخار میکنم

برای همیشه

نه

به خوب بودن افتخار می کنم

تنها در لحظه تنهایی

و اسطوره خورشید حیران

که چگونه از هیچ، هیچ خبری نیست 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 4:27  توسط امین |